دکتر شیخ محمدخان احیاءالملک در حادثه قتل ناصرالدین شاه قاجار که به سال ۱۳۱۳ هجری قمری اتفاق افتاد، حضور داشت و از آن واقعه داستانی نقل میکرد که جزئیات آن اتفاق را از این اشخاص نیز شخصا شنیدهام:
اول از مرحومه تاجالدوله ـ جده آقای معیرالممالک ـ که بانوی طرف علاقه ناصرالدین شاه بود. دوم از عبدالله میرزای دارایی (سردار حشمت) کالسکهچیباشی شاه. سوم از صاحب اختیار و مجدالدوله و سردار امجد و سایر رجال عصر ناصری و مخصوصا افرادی که در آن روز در موکب شاه بودهاند از قبیل میرزا عبدالخان امینالسلطان پسر بزرگ اتابک اعظم و سایرین و چون صحیحترین و معتبرترین روایات است نقل میکنیم:
دکتر احیاءالملک ( خاطرات قتل ناصرالدین شاه )
روز پنجشنبه دوازدهم ذیقعده سال ۱۳۱۳ هجری قمری ناصرالدین شاه در باغ ساعدالدوله پدر مرحوم محمدولیخان سپهسالار اعظم تنکابنی واقع در جوار پل تجریش میهمان بود. من هم جزء ملتزمین رکاب اتابک شرفیاب بودم. عصر شاه به شهر مراجعت کرد و در جلو باغ عشرتآباد که فعلا محل قشون است پیاده شد و امر قلیان فرمود، و معمول این بود که چند عسلی (صندلی بیپشتی) میگذاردند، روی یکی شاه جلوس میفرمود و از همه قسم خوراکیها که هر وقت همراه شاه موجود بود مجموعهها روی سایر عسلیها آماده میکردند تا شاه ضمن کشیدن قلیان تناول کند.
شاه در حال کشیدن قلیان به صحرا نگاه کرد و درختان پر از گل ارغوان را نظر نمود و این شعر را خواند:
نیش خاری نیست کز خون شکاری رنگ نیست
آفتی بود آن شکارافکن کزین صحرا گذشت
البته اطرافیان یا نفهمیدند یا جرئت حرف زدن نداشتند. همه را متاثر یافتم. بعد به غلامحسینخان غفاری (صاحب اختیار) فرمودند تو برگرد برو «چیزر» (باغ ییلاقی صاحب اختیار در شمیران که منزل ایشان بود) کاغذهای خود را فردای جمعه مرتب کن، صبح شنبه در خانه بیا و به عرض برسان تا جواب داده شود که شب یکشنبه اول جشن هیچ کار باقی نباشد. (شب یکشنبه آخر سال پنجاهم سلطنت شاه بود که جشن قرن یا پایان نیم قرن سلطنت شاه را دولت و دربار خیلی مجلل تدارک دیده بودند).
صاحب اختیار تعظیم کرد و مرخص شد. شاه به شهر آمد و تا در اندرون شاه در خیابان ناصریه همراه بودیم و مرخص شدیم. من در رکاب اتابک به پارک او (که فعلا محل سفارت شوروی در تهران است) آمدم. اتابک اول شب میان یکی از تالارهای بزرگ پارک با یکی، دو نفر بازی «بیلیارد» میکرد تا در ضمن بازی ورزشی هم نموده باشد. اتابک مشغول بازی و من و امثال من هم در گوشه تالار حساب بازیهای ایشان را مراقب بودیم و گاهی هم احسنت و آفرین البته به نفع اتابک میگفتیم.
در همین وقت علیخان امین حضور وارد تالار شد و به اتابک عرض کرد که: شاه میفرماید «ما فردای جمعه شاهزاده عبدالعظیم به زیارت میرویم. ناهار را در باغ مادر شاه چلوکباب خبر کنید.» اتابک گفت: «عرض کنم فردا هزار کار داریم. خوب است زیارت را بگذارند بعد از خاتمه جشن.» امین حضور مرخص شد و به فاصله کمی برگشت و عرض کرد: شاه میفرمایند فردا از زیارت منصرف نمیشویم، باید برویم.
اتابک کیف جیبی خود را بیرون آورد و میان دو دست امین حضور پولهای زردش را ریخت و دستی به شانه او زد و گفت: «جانکم، برو و شاه را منصرف کن.» رفت و بازگشت که شاه میفرمایند: «حتما میرویم و صحن و حرم شاهزاده عبدالعظیم هم نباید قرق باشد و ناهار را هم در باغ مادر شاه چلوکباب بایستی حاضر باشد»
اتابک با کمال اوقات تلخی گفت: «من که پا درد دارم، خود میدانند.» امین حضور از ترس فوری از تالار بیرون رفت. اتابک چوب بیلیارد را روی میز پرتاب نمود و قدم میزد و با خود این مصراع از شعر مولوی را میخواند: دشمن طاووس آمد پرّ اوی. و مصرع دوم را نمیخواند که این بود: ای بسا شه را که کشته فرّ اوی.
ناگاه به ما نگاهی کرد و با تغیر فرمود بروید: «من فردا پادرد دارم و در خانه میخوابم.» غرض از فرمایش اتابک به من این بود که مطابق معمول هر وقت به سبب و جهتی، اتابک از رفتن در خانه یعنی حضور تمارض میکرد، به اسم پا درد بود، و شخص من که طبیب مخصوص او بودم بایستی در منزل او یا منزل خودم باشم!
از حضور اتابک مرخص شدیم و شب جمعه را در بازار سرچشمه خانه شیخ مرتضی خزانه میهمان بودیم. به آنجا رفته شب آنجا خوابیدیم.
صبح جمعه نوکر شیخ مرتضی را به اول سرچشمه که معبر شاه بود فرستادیم تا اگر اتابک در رکاب شاه باشد معلوم است که شب یا صبح شاه از او استمالت نموده است، در آن صورت که نهایت آرزوی من هم بود زود به شاهزاده عبدالعظیم برویم و روزی را به خوشی بگذرانیم و الا بایستی در همان جا یا خانه خود پنهان باشیم. در این وقت نوکر شیخ مرتضی مژده آورد که اتابک در رکاب شاه بود. فوری از راه میانبر به شاهزاده عبدالعظیم رفتیم و زودتر از شاه رسیدیم چه که شاه در جاده بین راه پیاده میشد و صرف قلیان میکرد.
وارد صحن شاهزاده عبدالعظیم شدیم. جمعیت مرد و زن موج میزد و راه عبور نبود. به زحمت وارد صحن شدیم و به حجره آخر صحن دست راست رسیدیم. برای تماشای آمدن شاه، به داخل آن حجره وارد شدیم که پردة تور جلو درهای آن آویخته بودند، جماعتی سید و آخوند یزدی میان آن حجره نشسته و مشغول لعن بودند! متوحش شده سبب را سوال کردیم. گفتند: «هشت ماه است که از ظلم شاهزاده جلالالدوله ـ حاکم یزد ـ اینجا آمده، متحصن هستیم و هرچه تظلم میکنیم، این شاه به داد ما نمیرسد.
امروز مصمم شدیم به جدّه خودمان لعن کنیم تا اگر ارواح آنها کاری میتوانند، نزد حق بکنند و اگر نمیتوانند، ما را راحت کنند و دیگر به آنها توجه نکنیم!» ما از خوف اینکه مبادا صدای این اشخاص را مردم خارج بشنوند و برای کشتن اینها بریزند و ما را هم جزو آنها بکشند، خواستیم از اطاق خارج شویم، که ناگهان دیدیم شاه میان موج جمعیت به طرف حرم میرود.
همین که شاه وارد ایوان شد، از اطاق خارج شدیم و خود را میان دالان بین صحن که به طرف مقبره فعلی ناصرالدین شاه است، داخل کردیم و با حرکت جمعیت رفتیم وسط دالان. صدایی مثل اینکه صندوق آهنی خالی را از بالای بلندی میان پلهها پرتاب کنند، که به هر پله خورد صدایی میدهد، شنیدیم.
به باغ جیران وارد شدم، مجدالدوله را میان ایوان جلو قبر جیران دیدم (حالیه همان ایوان محل مقبره ناصرالدین شاه میباشد) که مرا به نام صدا میزد و سخت دشنامم میداد.
خیال کردم یزدیهای داخل اطاق را گرفتهاند و ما هم متهم شدهایم، به طرف ایوان رفتم، دستم را مجدالدوله گرفت. از نرده چوبی به داخل ایوان رفتم. چنان سیلی به صورتم نواخت که چشمم سیاه شد، به داخل اطاق هدایتم کرد. وارد اطاق شدم. فریاد اتابک را شنیدم که میگفت: «بارکالله دکتر! وقت بروز هنر و لیاقت است. شاه را به حال بیار.»
چند لحظه چشم خود را بستم و مالیدم و بعد چشم باز کرده، دیدم جلوی دری که از مقبره جیران به راهرو بین حرم شاهزاده عبدالعظیم و امامزاده حمزه است، شاه روی زمین دراز کشیده است. بلافاصله با اشاره اتابک کنار شاه نشستم، نظرم به جوراب نخی سفید ساق کوتاه کار جلفای اصفهان ـ معروف به امیری که معمولا شاه همیشه به پا میکرد ـ افتاد و دیدم خون روی جوراب پای چپ شاه است، به ناچار از زیر دو شلوار شاه به ساق پای شاه دست بردم، تا جایی که مقدور بود و دست من بالا میرفت، جریان خون را از قسمت بالای پا احساس کردم، به واسطه تنگی شلوار ناچار بند شلوار را گشودم تا جریان خون را بتوانم تعقیب کنم. سیلی محکم دیگری صورتم را نوازش داد و مجدالدوله دشنام میداد که: «کارت به جایی رسیده که بند شلوار شاه را باز میکنی!»
اتابک از طرف دیگر با عصایی که در دست داشت، به مجدالدوله به سختی کوفت و فوری اطاق را به کلی خلوت و خالی کرد و باز به من فرمود: «دکتر جان! امروز روز ترقی تو و بروز لیاقت است. کاری کن شاه به حال بیایند.»
من با نهایت اطمینان خاطر، بندها را گشودم و از کنار پهلوی چپ شاه خون را تعقیب و بین دندههای چپ ،همان جایی که در کلاس مدرسه طب قسمت تشریح میان حقیقی قلب را نشان داده بودند انگشتم فرو رفت. با کمال تامل انگشت خود را چندین بار داخل و خارج و میان قلب را هم امتحان کردم و مطمئن شدم که قلب به کلی از کار افتاده و شاه مدتی است مرد! از جیب شاه دو دستمال سفید بیرون آوردم. یکی را داخل قلب نموده بیرون کشیدم، و دومی را وارد کرده، آنجا برای بیرون نیامدن خونابه گذاردم (همان دستمال را دکتر احیاءالملک چندین سال قبل با حضور من و جماعتی از رجال به موزه معارف داد تا محفوظ بماند.)
در این وقت اتابک میان راهرو بین حرمین قدم میزد. با اشاره ایشان را به طرف خود آوردم، به طوری که خم شدند. در گوش ایشان با اینکه اطاق خلوت بود آهسته گفتم:
«قربان، قلب به کلی از کار افتاده و شاه قطعا و حتما مرده است و از نظر اینکه چاکر نمکخوار شما بوده و هستم، در عالم دولتخواهی عرض میکنم مثل حاجی میرزا آغاسی ـ وزیر محمدشاه ـ از میان این حرم بیرون نروید تا از اینجا مانند او به کربلا بروید.» اتابک هم یک سیلی محکم به گوشم نواخت و بدون تغیر گفت: «معراج نرو» و فریاد کرد: «دکتر جان! روز ابراز لیاقت و هنر است، تمام ترقیات تو امروز است، شاه را حال بیار، تیر پای شاه خورده. زود کاری کن که شاه حال بیاید!»
پس از خوردن سیلی از اتابک، در حقیقت بیدار و هشیار شدم و وظیفه خود را دانستم و مشغول مالش پهلوی و پای شاه گشتم و لباسهای او را مرتب نمودم و فریاد زدم: «قربان! الحمدالله حال قبله عالم به جا آمد!» اتابک فریاد کرد: «ناصرالملک قلیان بیار، حال شاه به جا آمد!»
فوری ناصرالملک قراگزلو که بعدها نایبالسلطنه ایران شد، قلیانی برای اتابک در همان راهرو بین حرمین آورد و اتابک ایستاده در حالی که قلیان دست ناصرالملک بود، کشید و دائم تشکر میکرد. سپس ناصرالملک و قلیان را مرخص کرد و بعد از چند دقیقه، پسرهای کرمخان که فداییان اتابک بودند، وارد اطاق شده یک صندلی آوردند و یک چوب بلند پهن از زیر صندلی عبور دادند. پدر عزیزالسلطان منیژه [ملیجک] که مردی کوتاه و باریک بود، آمد و روی صندلی نشست. با گارد لباسهای شاه را از پشت سر از یقه تا دامن پاره کردند و شاه را جلو آن صندلی نشانیدند.
دو دست پدر منیژه را از زیر پیراهن داخل کرده، وارد آستین شاه نمودند و به او تعلیم دادند که دست شاه را حرکت دهد و گاهی به سبیل شاه کشیده شود، و آن تخته زیر صندلی را چهار نفر هر سر تخته را دو نفر بلند کردند، دو نفر هم پشت سر صندلی را گرفته به ایوان مقابل مقبره آوردند.
کالسکه شاه بدون اسب جلو ایوان حاضر بود. اول پدر منیژه را وارد کالسکه کرده، بعد شاه را به همان ترتیب جلو او نشانیدند و دستهای شاه را به همان کیفیت به او گفتند گاهی حرکت بدهد و سبیلها را دستمالی کند. عینک یاقوت کبود شاه را از جیبش بیرون آوردند و به چشمش گذاردند.
اتابک به من گفت: «در راه مراقب باش به کسی حرفی نزنی، جز اینکه خدا را شکر کنی که شاه به دست تو حالش به جا آمده و تیر به پایش خورده است و دستهای خود را هم خوب از خون پاک کنی.»
بعد اتابک هم میان کالسکه مقابل شاه رفت و نشست و با دست کالسکه را از باغ جیران که فعلا باغ مقبره شاه است از در جنوب غربی به خارج آوردند. اسبهای آن را بستند و به طرف شهر حرکت کردیم.
کیمیا استون | اخبار صنایع دستی کیمیا استون ؛ اولین کارگاه/فروشگاه صنایع دستی ایران
